این طور جنگیدن به درد نمیخورد

 

اینکه بعد از این همه کار کردن باهاش، نفهمیده که جناب رئیس چقد اهل شوآفه و کاراش با وسعت رود نیل با عمق یه میلیمتره، یعنی امیدوار نباشم که بشه با اینم کار کرد.

اون موقع که خود رئیس پیشنهاد همکاری داد قبول نکردم بخاطر همین اخلاقش، بعد الان من چکار کنم با ایشون که اختیارات لازم هم نداره؟!

هی میخوان مقطعی یه کاری بکنن فقط! نمیشه برنامه زمان دار داشته باشن چند ساله برداشت کنن! نمیشه اصلا! چرا؟ چون نمیشه شوآف کرد با کار زمان بر.

سر کار چند ماه پیششون هنوز دارن تو روزنامه و تلویزیون و جدیدا هم به جاها و آدم های خاصی گزارش کار میدن! واقعا روتون میشه؟ میشه خب!

یه طوری از کاراشون حرف میزنن میگی وااای خدااا! چقد عالی! چقد خوشفکر! چقد عمیق و دقیق!

بعد کافیه توی کار باشی تا عمق ماست مالی رو بفهمی!

اصن فکرشو کردم دیدم درآمد این کار شبهه داره! طعم پولش که بره زیر دندونت معلوم نیست تو هم مث اونا نشی.

بهش گفتم هدف من و تو یکی نیست. منم نمیخوام زیرآبی برم. تعهد باید بدم کاری که گفتی انجام بدم. به نظر من این کار مفید نیست، پس کلا قبولش نمیکنم. ناراحت شدها! بعدا دیدم به خوب کسی سپرده کارو.

این یکی مث من اصلا گیر اهداف بلند مدت نیست. رزومه ش براش مهمه و یه چیز دیگه. که این رزومه رو احتمالا رو سنگ بذاری آب میشه😁

جالبیش اینجاس که هی میگن بودجه نداریم. خب اون بودجه هایی که حروم میکنید رو درست استفاده میکردید برای همه این کارا پولم داشتید. منتها باید کار گل درشت باشه دیگه!

 

+ چند وقته ذهنم حسابی درگیر سبک زندگیمه. آدم ها واکنش اصل رفتار ما هستن، نه آرمان هامون! دارم سعی میکنم خیلی آروم درونیش کنم!

دارم به نظم فکر میکنم. اگه نتونم به یه ثبات عملی برسم، بعدا مطمئنا راحت نخواهد بود حفظ ثبات فکری و عملیم در مواجهه با آدم هایی که وارد زندگیم میشن یا همین الان هستن.

برای شروع دارم از نظم ظاهری زندگیم شروع میکنم. یاد دوران ابتداییم افتادم. اون موقع تو جو دوستانه و رقابت کارهام رو سریع انجام میدادم. بعدا فشار محیط و درس باعث این شد. الان چی؟

الان وقت فشار بیرونی نیست.

باید خودم یاد بگیرم آدم وار زندگی کنم.

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یک آدم

جمعی نشسته بر درِ تو...

 

تا نزدیکای صبح راه رفت و حرف زد، حرص خورد و راه رفت و درد دل کرد، درد کشید و حرف زد و راه رفت...

میترسیدم بلایی سرش بیاد. نشستم و گوش دادم، گاهی شربت، آب یا چایی دستش میدادم یکم فروکش کنه. بهش گفتم میخوای بریم بیرون یکم قدم بزنیم؟ قبول نکرد.

انقد راه رفت تا خسته شد و بالاخره نشست. پتو رو انداختم روی پاهاش و چراغ ها رو خاموش کردم. بالاخره آروم گرفت. یکم دیگه نشست و بعدش بالاخره رفت خوابید.

چقد توانایی میخواد که یه نفر این آدمی که مثل کوه محکم و مثل دریا وسیع و باظرفیته به اینجا برسونه.

هر لحظه منتظر بودم بزنه زیر گریه. نزد... خوب شد نزد...

گریه هاش سوزناکه، از ته مظلومیتش بیرون میریزه...

طاقتشو ندارم...

 

برای اولین بار بود که اون حرف میزد و من میترسیدم به سرنوشت آدمی که این کارها رو کرده دچار بشم! تا حالا دور میدیدم از خودم. ولی حالا میترسم. به خودم میگفتم همینطوری، به همین سادگی آدم زندگی خودش و بقیه رو خراب میکنه! اینا رو هیچ وقت فراموش نکن!

 

چقد بده، چقد بده، چقد بده وقتی که به نبودن همیشگی یه آدم توی دنیا راضی میشی... وقتی میبینی بودنش برای خودش و بقیه فقط شر و بدی و ... داره. بده که میخوای پرونده ش سیاه تر ازین نشه. بده که فکر میکنی شاید منم به همین جا برسم! بده یا نه؟

 

صبح، نه دیگه ظهر! رفتم بعد از یکی دو ماه وسایل کف اتاقش رو جمع و جور کردم و جارو زدم و اتاق رنگی گرفت. (چرا تا الان کسی به این وسایل دست نزده بود؟!) گل هاش خراب شده بودن. گفتم میبرم پیش خودم جون بگیرن. یکیش که جوانه زده بود آوردم. بقیه ش بعدا.

 

+ اومدم نشستم سر کارم. همینطوری گفتم برم یه سرچ بکنم چنتا مجله رو. یه مقاله پیدا کردم از یکی از دوستای قدیمم که دیگه ایران نیست الان. سوسیوکریتیک ِ دوشه کار کرده بود. خوندم و احساس کردم این همونه که دنبالش میگشتم!

بعد این همه سرگردونی بین بارت و باختین و ژنت و ژوو و بقیه شون، دیدم این انگار چیزیه که باید روش سوار کنم کارمو.

همینطوری یهو دلم تنگ شد برای یکی از دوستای قدیمم، زنگ زدم بعد چندبار تماس برداشت. حرف حرف آورد و باد برف! و فهمیدم بعله! ایشونم روی دوشه کار کردن جدیدا! بهش گفتم برای منم بفرست هر چی منبع داری. ایشالا که یادش نره ایمیل کنه!

بعدم گفت اینی که تو میخوای پاراللیسم اه. با انترتکستوالیته با هم سرچشون کن. هنوز نرفتم بسرچم ببینم چیز دندون گیری عایدم میشه یا نه.

تازه فهمیدم دخترش امسال رتبه یک ارشد شده! جوجه بودا! چه بزرگ شده! البته اونا روال طبیعی شونه! من همیشه با بزرگتر از خودم رفیق میشدم!

 

+ خلاصه اینکه گشایش عجیب امروز در کارم احساس میکنم یه ربطی به ماجرای دیشب داره. هر موقع کوچکترین کاری براش کردم، حال خودم بهتر شده، راهم باز شده. تا باد چُنین بادا! البته به خیر و خوشی، نه اینجوری!

+ خدایا دمت گرم واقعا!

 

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یک آدم

رب اشرح این دل تنگ مرا

 

من اعرض عن ذکری فان له معیشه ضنکا

زندگی با تو، برای تو را انگار فراموش کرده ام...

زندگی نیست این که ما داریم...

همین است که هر روزم یک قدم رو به عقب است؟

که پشت هم دارم دور و دورتر میشوم؟

که تمامی ندارد اشتباهاتم؟

یا رب دعای خسته دلان مستجاب کن ...

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یک آدم

وظیفه دلم نمیخواد نمیشناسه!

 

زنگ زد دعوت کرد خونشون برای جلسه با یکی که اسمشو تریلی باید میکشید! بیشتر که پرسیدم فهمیدم کاندیدا شدن ایشون، میخوان آشنا بشیم باهاشون و ازین حرفا!

احتمالا پشتش هم گرمه تو انتخابات!

گفتم کیا هستن دیگه تو اون جلسه؟ یه چنتا اسم گفت.

من: 😕

واقعیتش اینه دوست ندارم اصلا ببینمشون. حالا ما با هم اختلاف فکری پیدا کردیم، ولی پدرکشتگی که ندارم باهاشون! ولی رفتارهاشون یه جوری عوض شد که انگار از اول و ازل دشمن بودیم!

 

گفتم جهنم الضرر شناختن یه کاندیدا! نمیرم. بعدا بهم گفت چه ربطی داره؟ برو. ولی دیگه دیر شده بود.

ظاهرا کاندیدای محترم جدیدا اومدن دفتر نشریه زدن. پرسیدم آدرس رو، شاید بعدا رفتم دفترش حرف زدم باهاش ببینم برنامه داره؟ آدمه؟ یا چی؟

الان ازم ناراحته که چرا زودتر نپرسیدم ازش. میخواستم بپرسم، هی جور نشد خب😒 ولی فکرم نمیکردم بگه باید میرفتی😔

ید طولایی دارم در ناامید کردنش😓

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یک آدم

یعنی باور کنم معنی کارهاتو نمی فهمی؟

 

البته که نمیشه راحت قضاوت کرد، اما گاهی دلم میسوزه برای اونی که به تو تکیه کرده، بهت انقد وابسته اس، بعد میبینم تو انقد فارغی!

نظرسنجی میذاری برای مصائب و موانع این وضعیت؟!

برای انتخاب؟!

انتخاب کی؟ انتخاب چی؟

وقتی حتی حاضر نیستی هزینه ای بدی برای درست انتخاب کردن! دنبال برده ای هستی که مخالف تو فکر نکنه! وقتی شأنی برای طرف مقابلت قائل نیستی. انگار تو مرکز عالمی و بقیه اقمار😇 

میخوای بقیه قلابی نباشن، اما به خودت نگاه کردی ببینی احیانا اون جنس قلابی خودت نیستی؟!

آدم هایی که خط قرمز ندارن، به مسلکی که خودشون ادعاش رو دارن هم پایبند نیستن، ترسناکن...

آدم هایی که صادق نیستن!

 

اولش خیلی عصبانی شدم از دستت، بعد بیشتر فکر کردم، دیدم تو انتخاب کردی بیشتر از این نفهمی! پس نباید ازت توقعی داشت! انتخاب خودته!

 

+ کاش...

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یک آدم

* حسنی ما تمیز شد، پیش همه عزیز شد!

 

اثرات صحبت یه آدم معقول باعث شد کل امروزمو بذارم برای تمیز و مرتب کردن اتاق! گفتش نظم باعث آرامش میشه.

منم دیدم یه ماهه سر مریضی و این صوبتا هی پشت گوش انداختم مرتب کردن این جمعه بازارو. گفتم به خودت بیاااا 😎

له له ام ها! ولی نتیجه، ای بدک نبود! اصن آدم تخلیه روانی میشه با نظم و ترتیب! والا! ریا نباشه صله رحم هم کردم آخر کار 😁

 

 

+ پیام داده اول فوریه میام ایران، هستی باهام دیگه؟

- (من😒) نمیشه آخر فوریه بیای؟

+ ... (نامبرده به محاق رفت! هنوز نیومده جواب بده!)

پارسال که میخواست بیاد، از وقتی که اعلام کرد دو ماه بعدش ویزاش جور شد. حالا ببین! همین امسال که من نمی تونم سر وقت میاد دقیقا!😕

 

 

+ کشف شدن، درک شدن، شناخته شدن ِ قدرِ آدم (یا توهمِ وجودش!) میتونه شیر رو به موش تبدیل کنه، به شرط حماقت به میزان کافی!

(از کشفیات جدیدم!)

 

+ این روزها از میان صحبت ها و خاطرات و نوشته های آدم ها دنبال آن مجهول می گردم... 

 

* تیتر هم اثرات نشست و برخاست با فندقه 😍

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یک آدم

و اللیل...

 

حسی در درونم داشتم، یاد حرف یک نفر افتادم که می گفت علت این جزا برای فلان خطا آن است که اول به صد نام خدا پشت کرده و بعد انجامش داده. حس می کردم به بعضی صفات او بی احترامی یا بی توجهی کرده ام! نمی دانم به چند تایش!

نه همتش را داشتم، نه امید، نه اصلا انقدر اهل تدبیرم! اهلش هم نبودم!

این سنگینی به این راحتی ها رفع شدنی نیست...

باید با تو بیشتر حرف می زدم... وقتی که نصفه شب بی دلیل و بی خواب آلودگی بیدار شدم فهمیدم...

اولین شبی بود که بی کابوس می گذشت...

 

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یک آدم

راضیم ازت

 

عاقا علیکُم بـِـ اپلیکیشن طاقچه!

یه مسأله همیشه دارم که چرا نمیشه PDF کتابای جدید رو خرید؟

خیلی لطف کنن بعضی سایت ها فروش اینترنتی کتاب کاغذی دارن، اونم گاهی تو انبارشون موجود نیست و ازین بساط ها!

حالا اینا به کنار!

توقع نداشتم یکی از کتاب های تخصصی ای که لازم داشتم رو بتونم کلا پیدا کنم!

 

به عنوان تیری در تاریکی سرچ کردم طاقچه داشتش!

به صورت اتفاقی کتابهای اون انتشارات هم 50% تخفیف زده بود، دیگه عیشم تکمیل شد 😊

 

خلاصه یه چرخی بزنید تو طاقچه! حتی اگه کتابخون نیستید! فک کنم کتابخونتون هم میکنه!

 

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یک آدم

بازگشت

 

​​​​​​شب تنهایی ام در قصد جان بود

خیالش لطف های بی کران کرد

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یک آدم

یه نفس عمیق بکش، حرفتو بزن!

 

از یه طرف خوشحال میشم که وقتی ناراحتن فکر میکنن میتونن باهام حرف بزنن، از طرف دیگه، از این وسط قرار گرفتن و قضاوت کردن و احیانا تذکر دادن خوشم نمیاد.

دارم سعی میکنم بدون ترس و ملاحظه های همیشگی، هم درکشون کنم، هم اشکال رفتارشونو بهشون بگم.

خب راحت نیست...

وقتی هر کدوم حق رو به خودش میده فقط

و اشکالات طرف مقابل رو بزرگ میبینه

حساسه و به جای ملاحظه شرایط دیگران، میخواد بقیه باهاش هماهنگ بشن.

 

شاید دوست داشتنی نباشه! ولی مهمون باید با صاحبخونه هماهنگ باشه، تو سیستم اون رفتار کنه، اجازه بگیره برای یه سری کارهاش، اگه خیلی طرف مقابل حساسه بیشتر ازش جزئیات بپرسه، برنامه خودش هم اعلام کنه. اگه ناراحتی پیش میاد فضا رو تلطیف کنه و بعد بره. اخلاق اینو میگه.

از طرف دیگه صاحبخونه هم نخواد همه تو قالب اون رفتار کنن، یه قیف تنگ داشته باشه که فقط حس اسیری بده به طرف مقابل، دائم تعیین تکلیف کنه، محبت و وقت گذاشتن آدم ها برای خودش رو ببینه، بدونه حس طلبکاری دائم دیگران رو زده میکنه، حساسیت هاشو کم کنه. اخلاق اینم میگه!

 

خب سخته اینا رو به کسایی بگی که اهل رعایتش نیستن و هر بار کنار هم بودنشون باعث جرقه های ریز و درشت میشه.

اما فعلا سربسته به دوتاشون توضیح دادم، به یکیشون بیشتر.

به اون یکی خیلی سخت تره توضیح بخش خودش، چون گاردش بسته تره و انتقادناپذیرتر.

 

 

معلومه چقد برام سخته انجامش؟

ولی من باید این کارو یاد بگیرم! نمیشه همیشه با ترس و ملاحظه و تو زمین اشتباه پیش رفت. آدم ها دوست دارن فقط همدردی بشنون و بهشون دربست حق داده بشه.

اما میشه؟

 

دارم سعی میکنم به جای کپ کردن از ناراحتی بقیه، حل مساله کنم.

 

 

* احساس میکنم با یه شمع قراره از یه بیابون تاریک بگذرم. نهایت دو قدم جلوتر دیده میشه!

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یک آدم